غیرقابل کتمان
تقریباً از همان راهی که میشد یک نفر را نجات داد یک نفر را کشتم؛ انگیزه کشتن در هر کسی متفاوت است بعضیها برای پول میکشند بعضیها از سر حسادت؛ بعضیها از سر نفرت؛ بعضیها از سر عشق. من از سر محبت دست به قتل زدم نه اینکه فکر کنید مقتول از این سرطانیهایی بود که خیلی زجر میکشند یا بیماری لاعلاجی داشت؛ البته بیماری لاعلاج داشت: عاشق کشتن بود! برادرم بود و میدانستم که لااقل هفت نفر را کشته. به چه دلیل؟ نه به دلایل رایج؛ از ظرافت این کار خوشاش میآمد. متخصص «قتلهای نامشخص» بود. مگر میشود یکی را به جرم قتل آدمی گرفت که بر اثر اصابت صاعقه در روزی توفانی کشته شده؟ کی فکر میکند که قاتل با مخفی کردن عینک کائوچویی آن آدم – که عجله دارد برای زودتر رسیدن به خانهاش – و قرض دادن عینک دسته فلزی خودش که قبلاً دستههایش با دستههای آهنی «آب کرم» خورده عوض شده، طرف را با نصایحی درباره بهبود روابطاش با فرزندان و نوههایش به سمت مرگ بفرستد و بعد هم برگردد روی مبل یله بدهد فنجان قهوهاش را سر بکشد و به زیبایی بازی نور در ابرهای پشت پنجره نگاه کند که حاصل آخرین صاعقهای ست که همان دم، آدمی را در خیابان کشته؟ نویسندگان ناموفق، اغلب به قاتلانی خطرناک بدل میشوند؛ و برادر من، یکیشان بود! تا آخرین قتل، از شیوه و از انگیزههایش خبر نداشتم اما او هم مثل هر هنرمندی از گمنامی میترسید بنابراین تصمیم گرفته بود لااقل از تحسین برادرش برخوردار باشد، میگفت: «نظر اخلاقیات را نمیخواهم، از نظر زیباشناختی، چنین قتلهایی محشر نیستند؟» میدانستم که با آن علاقه بیمارگونه به شهرت، بالاخره یک روز خودش را به پلیس معرفی میکند؛ کی؟ شاید در قتل بیستماش! آنقدر هیجان داشت که ناراحتی قلبیاش – شدت تپشاش – دوباره عود کرد. اشاره کرد با انگشت اشارهاش – البته خیلی بیرمق – به شیشه آسپیرین روی میز. از «زیر زبانی» متنفر بود و آسپیرین را که توی دهنش گذاشتم، با جرعهای چای قورتش داد؛ دو دقیقه بعد هم مرد. اتهامام در مرگش، شکل بخشی به «آدرنالین» در شکل و شمایل آسپیرین بود؛ او هشتمین قتلاش را با ظرافتی مثالزدنی انجام داده بود! و این، حقیقتی نبود که بتوان کتماناش کرد!
نظرات ()